داداش مصطفیٍ من به تازگی دوست جدیدی پیدا کرده از محله ی بهبهانی و با هم سر محله ی جبری و بهبهانی کل کل می کنند!
هر دو تای آن ها در این دو محله به دنیا نیامده اند و حتی یک ثانیه هم آنجا زندگی نکرده اند ولی به قول خودشان هر دو در تبعید بزرگ شده اند. کار این روزهایشان شده شعر خوانی برای یکدیگر! این روزها مصطفی هم شعرهای خودش را برایم می خواند هم گاه گاهی دوبیتی های این مردٍ تبعیدی از محله ی بهبهانی!
هیچ رویی بهتر از روی تو روی خاک نیست
چشم تو سبز است و چشمان من اما پاک نیست
دستگاه شوری اندر گوشه ی قلبت به پاست
در خیال من ولی، موسیقی ای جز راک نیست
*******
لب هات توی شعر من آنگونه حل شدند
که شعرهای من، همه شیرین عسل شدند
از بس که عاشقانه سرودم برای تو
حتی ترانه های دوبیتی غزل شدند
*******
از کوچه یک نفر به غیر تو در حال رد نبود
یک بوسه از لب تو گرفتیم، بد نبود
احسنت برآن کسی که دهد بوسه دم به دم
خر آن کسی که بوسه گرفتن بلد نبود
********
به بند بندِ غزل های عاشقانه ی من
لبت چو شیره ی خرما همیشه جاری بود
ولی تو بوسه ندادی لب مرا یک بار
تو را به حضرت عباس، این چه کاری بود؟
احمد جمعه پور
*جالب این است که مصطفی می گوید این آقا یک مرد مذهبی دو آتشه است اما اعتقاد دارد هر چیز درجای خود نیکوست!!